پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - امام گلها به روايت گل آقا

امام گل‌ها به روايت گل آقا


اشاره
كيومرث صابرى (گل آقا) از طنز پردازان بزرگ روزگار ماست و بى هيچ اغراقى احياگر طنز در سال‌هاى پس از انقلاب .
كتاب »خاطرات كيومرث صابرى« از ديدارهاى ايشان با حضرت امام اثرى خواندنى و در ياد ماندنى است. به گواهى دست نوشته‌هاى پايانى كتاب از ضبط و تدوين تا نشر اين خاطرات (چهار سال پس از درگذشتِ گل آقا) ده سال زمان صرف شده است. مع الأسف، غفلت در تدوين و نشر شايسته اين خاطرات موجب شد تا پژواكى در خور نيابد. مى‌شد با ويرايشى هوشمندانه و ملايم، بى آنكه به لحن گفتارى و نمكينِ مصاحبه‌ها خدشه وارد آيد، به تدوينى مطلوب‌تر رسيد. ضمن آن كه طراحى جلد و نظارت هنرى در آراستن و چاپ اين اثر چيزى است در حدِّ فاجعه.
متأسفانه اين كاستى را در بخش قابل توجهى از آثار ناشر محترم ديده مى‌شود كه بى ترديد در كاستن از جذابيّت منشورات آن مؤسسه - به ويژه براى نسل جوان - اثرى مستقيم و انكارناپذير دارد.
به هر تقدير، گوشه‌هايى از خاطره ديدارهاى گل آقا با حضرت امام را برگزيده‌ايم كه بيانگر روح لطيف امام گل‌هاست در ارتباط با اديبان و ادبيات.

١
من با نام حضرت امام قبل از اينكه ايشان را تبعيد كنند، آشنا شدم. سال ٤٢؛ دانشجو بودم (سال قبل از تبعيد امام بود) به دوستم گفتم: سيد قم مى‌روى، ببين ما زير عَلَمِ كدام آخوند داريم سينه مى‌زنيم؟ آخوندهاى جور وا جور ما ديديم. ايشان رفت و آمد، گفت: اين اصلا يك چيز ديگه است. ما جوان بوديم ؛ جوان ١٧ - ١٨ ساله، اين در ذهن ما ماند: اسم »آقاى خمينى«.

٢
اولين ديدار حضورى من زمانى بود كه امام تشريف بردند قم. ما شهريور آن سال رفتيم كه با امام صحبت كنيم كه يك پيامى ايشان بدهد. آقاى رجايى تمام مديران كل شرستان‌ها را همراه برد. من هم مدير كل ستادى در آموزش و پرورش بودم. يك خاطره شيرينى دارم؛ نشستيم در آن اتاق، همان پتوى چهارخانه‌اى كه در تصاوير ديده مى‌شود. گفتند حضرت امام آمد و ما نگاه كرديم و از لاى دَر عباى امام را ديديم. داشتيم مى‌آمديم تو كوچه كه مردم خيلى به شدّت شعار مى‌دادند كه »ملاقات اختصاصى مُلغى بايد گردد« ؛ مردم زير آفتاب قم. آقاى رجايى برگشت به طرف مردم، گفت: من براى كار شما دارم مى‌روم ديگه، كه مردم صلوات فرستادند. گفتيم الحمدللّه. امام آمدند. ما بلند شديم، ديديم امام نيامد، اى داد بيداد، كه من هميشه مى‌گويم امام يك تو دهانى محكمى به ما زد؛ يعنى امام مردم را نشان داد. آقاى رجايى گفت: امام رفت اول جواب آن مردم را بدهد كه بعد تشريف آوردند، دست‌شان را بوسيدم، ٣٠-٢٠ نفر بوديم. من اولين بار خنده امام را آنجا ديدم.

٣
من ديگر مزاحم امام نشدم جز دو بار در ملاقات‌هاى عمومى.
يك بار با آقاى رجايى رفتيم خدمت امام و يك بار در معيّت آقاى خامنه‌اى وقتى كه رئيس جمهور بود، داستانش جالب است. به من مى‌گفت: من مى‌روم، چرا تو نمى‌آيى جماران. من گفتم: من اين جورى سيراب از امام نمى‌شوم كه بنشينم امام براى همه ما نطق بكند، اين براى من خسته كننده مى‌شود. اصلا دلم مى‌شكند، احساساتى هستم، شاعر مسلك‌ام. اگر من امام را رو در رو ببينم، دست‌شان را ببوسم و بيايم بيرون، براى من كافى است...

٤
اما داستان بعدى، يادتان باشد كه من يك دست خطى از خانم طباطبائى دارم درباره اينكه نظر امام راجع به گل آقا چى است، اين را به هيچ جا ندادم. هر چى گفتند كه آقا اين را چاپ كن، گفتم مگر من ديوانه ام اين را چاپ كنم، اين را نگه مى‌دارم.

٥
من از سال ٦٣ كه در روزنامه اطلاعات دو كلمه حرف حساب را شروع كردم، هميشه هر ماهى يك بار، دو بار اين تلفن اختصاصى را به آقاى دعايى مى‌كردم كه اصرارم هم اين بود كه دل پيرمرد را نرنجانده باشم. مى‌گفت: نه، سيد احمد مى‌گويد امام مى‌خواند، خيلى هم خوش شان مى‌آيد؛ مسئله‌اى ندارد. تا يك هفته‌اى مانده به آن تاريخ كه من گفتم كه آقاى دعايى من بعد از سال‌هاى سال مى‌خواهم بروم، حالا امام را ببينم. گفت: خيلى خُب؛ من به سيد احمد مى‌گويم؛ گفتند و تلفن كردند.
من يك روز خانه بودم؛ دعايى گفت: فردا صبح، من تو را خدمت حضرت امام مى‌برم، كه ما رفتيم، صبحانه‌اى هم آنجا خورديم. سر ساعت معين امام زنگ زدند، آمدند، يكى دو تا از برادران روحانى بودند. امام ايستادند، كسانى مى‌آمدند دست بوسى و مى‌رفتند. گفتم: دعايى چه شد؟ من براى اين نيامده بودم. اگر قرار بود اين جورى بيايم كه هر هفته‌اى مى‌توانستم امام را بيايم، ببينم! گفت: نه، داستان ما مانده است...
بالاخره ما رفتيم خدمت حضرت امام. دعايى معرفى كرد و گفت: آقا ايشان آقاى كيومرث صابرى فومنى هستند، فرهنگى هستند، معلم بودند، مشاور فرهنگى آقاى رجايى بودند، تا سال ٦٢ مشاور فرهنگى آقاى خامنه‌اى بودند، الان مشاور فرهنگى در وزارت ارشاد هستند با آقاى خاتمى. اتفاقاً اين مدت امام سرشان پايين بود و يك ذكرى مى‌گفتند براى خودشان، كه من اين را هميشه به صورت يك طنز مى‌گفتم...
بعد دعايى برگشت، گفت كه آقا، چرا من خسته تان بكنم، شما هم كه به ما نگاه نمى‌كنيد اصلا. ايشان گل آقا است. تا گفت ايشان گل آقا است، امام گفت: تويى؟ شروع كرد به خنديدن. من گريه‌ام گرفت. گفتم: آقا! به جد شما من ضد انقلاب نيستم، من مريد شما هستم. گفت كه من مى‌دانم. گفتم: به هر حال كار طنز است، سخت است. يك چيزى اگر من گفتم دل شما شكسته است يا انقلاب لطمه‌اى خورده، شما ما را ببخشيد! گفت: نه من چنين چيزى نديدم. گفتم: براى من دعا كنيد آقا، كه من از راه راست منحرف نشوم، كا ر طنز سخت است. ايشان گفت كه من براى همه دعا مى‌كنم كه از راه راست منحرف نشويم .
يك طنز نويس كه اشك‌اش در مى‌آيد، سخت هم هست، اصلا ما رفته بوديم كه مثلا دل امام يك مقدار شادمان بشود. آقاى دعايى گفت: آقا شما به گل آقاى ما سكه نمى‌دهيد؟ گفت: چرا. اشاره كرد، گويا آقاى رسولى يا آقاى‌توسلى بودند، يك كيسه فريزر آوردند توى آن سكّه‌هاى يك قِرانى بود. امام دست كردند، يك مشت سكه به من دادند. ايشان در كيسه را بستند، اما زد پشت دست‌شان، دوباره باز كردند، يك مشت ديگر امام سكه دادند، ايشان دوباره بستند، امام يك بار ديگر زد پشت دست‌شان، ايشان باز كردند، يك مشت ديگر سكه به من دادند. گفتند: امام سه بار به كسى سكّه نمى‌دهد. من ديدم همه‌اش يك ريالى است. گفتم: قربان امام مان بروم . ما شاء الله! آن قدر ولخرج هستند كه ورشكسته نشوند. ايشان خيلى به شدّت خنديدند. گفتم: آقا من فقط آمدم، دست شما را ببوسم . دست آقا را بوسيدم و ديدم حالا كه راه مى‌دهند، پُر رويى كردم، محاسن آقا را بوسيدم. آمديم بيرون، ديگر من عرش را سير مى‌كردم....
اما سال ٦٧ قطعنامه را پذيرفته بود. خوشحال شديم كه بالاخره، امام يك لحظه‌اى شادمان شدند . داشتيم با آقاى دعايى مى‌آمديم كه يك كسى دويد و گفت: حاج آقا بايستيد! وقتى آمديم بيرون، سينه به سينه شديم با سيد احمد، نشستيم يك چايى خورديم، بعد گفت: آقا گل آقا! شنيدم امام را خنداندى، شادمانش كردى، خدا دلت را شادمان كند؛ مى‌دانى امام مدت‌هاست نمى‌خنديدند. گفتم: من فداى امام بشوم، من حاضرم قلب‌ام را پاره پاره كنم، بريزم پاش، يك لبخند ايشان بزند.